تبليغاتX
من سایه بارانم...
به نام خدا
من سایه بارانم...
اینجا خلوتکده
home | archive | rss
  هر روز تو را می بوسم
برای دفترم :

بی معرفت شده ام خوب می دانم

مدتها بود نیامده بودمت

گذاشته بودمت در سکون خاک خورده ی قفسه ی کتابها جا بمانی

فکر نمی کردم لابه لای اخم های ناگهان تو مهربان نویسه های یک زن پایدار باشد.

فکر نمی کردم زیبا چکیده باشد یک روح روان روی ترک خورده ی لبهایت.

وای چقدر بی معرفتم!

وقتی تصور نگاه عاجزانه ی پر رنگ ات را روی لحظه لحظه ی دویدنم خندیدنم گریستنم  راه رفتنم می کنم دلم برایت تنگ می شود

مرا ببخش گواهی بودن خاکی ام

از حالا تا همیشه هر روز تو را می بوسم

نویسنده : سایه | ساعت روز
| لینک ثابت

  تعویض قالب
سلام دوستان عزیز

قالب عوض شد به نظر شما چطوره ؟ از سیاه خسته شدم

 

نویسنده : سایه | ساعت روز
| لینک ثابت

  باید کفشهایم را از نو بپوشم

دیشب  تا ابتدای صبح سپیده بیدار بودم،

کفشهایم را لنگه به لنگه به پا کشیدم

قدم زنان به راه افتادم

از هر چه بود گذشتم، مردمکهایم همه چیز را ندیده دید.

نمی دانم شاید کسی کفشهایم را لنگه به لنگه جفت کرده بود،

شاید برای همین بود که راه را اشتباه رفتم

برای همین است که هنوز اشتباه می روم

باید خم شوم، چاره فقط همین است،

باید کفشهایم را از نو بپوشم

نویسنده : سایه | ساعت روز
| لینک ثابت

  خسته
اینجا تنها منم ....

نویسنده : سایه | ساعت روز
| لینک ثابت

  بر باد رفته

نمی دانم رنج را چگونه می نویسند اما خوب می دانم چگونه می کشند

فریاد از روزهای رفته برباد

فریاد از لحظه هایی که در قاب دلبستگی ها گذشت

فریاد از خاطری که آشفته شد و سینه ای که در حضور حضوری تپید

من در جریان وهم اندود لحظه های سنگینم مینویسم :

من باخته ام

من سوخته ام

و خدا می داند هستی چه تلاشی کرد تا تصویر دردها و شکستگی ها را برایم مسجل کند

و خدا می داند چقدر دلش برای کودکیم می سوخت

برای آوارگی و تنهاییم می سوخت

این حقم است!

من به شنیدن نی لبک محزون رنج محکومم

من به چشیدن زهر تلخ عسل مجبورم

پرواز را در نقاب نفرین شده ی عشق از خاطر بردم

و از آن روز که دل سپردم هزار بار مردم

هزار بار ابری شدم

هزار بار باریدم

اکنون

آرامه ی درد بر جانم مستولی است

و خوب می فهمم

من بر بادرفته ام

نویسنده : سایه | ساعت روز
| لینک ثابت

  باغچه
امیدوارم مورد پسند واقع بشه:

باغچه ی کوچک من سلام !

ای آبادی روشن سبزهای بی انتها سلام!

نیستی !جایی ندارم تا به وسعت بودن ها بسازمت اما

در کنج این خانه ی نادیدنی من نفس می کشی

نفس می کشی، پس هستی

آرامی ! سبزی! روشنی

تو را در خاطرم آبیاری میکنم

گلهایت را در خاطرم بو می کشم

برگهایت را در خاطرم می شویم

و جوانه هایت را در خاطرم می بوسم

باغچه ی کوچک من !

دلگیر نباش از اینکه در وسعت دنیا جا نداری!

در زاویه ی خاطرم شاد باش

تا آخرین لحظه ی ماندنم سبز بپاش و روشن بپوش

مرگ را از باور جوانه هایی که من می بوسمشان پاک کن!

باغچه ی کوچک من ! باغچه باش

 

نویسنده : سایه | ساعت روز
| لینک ثابت

  نجوا

خداوندا

چقدر زیباست گاهی که حال مرطوب تنهاییم را با نسیم مهربان خنکت می نوازی

چقد بی زبان می شوم وقتی  مرا در آبشار ترانه ات شستشو می کنی ،

تو اینجایی و من تو را لابه لای رشته موهای رنگ کرده ام احساس می کنم

تو مرا خواب می کنی وقتی می گویی

اینجا برای توست

 

نویسنده : سایه | ساعت روز
| لینک ثابت

  بهار

بهار را دوست دارم

بهار را هنوز می پرستم وقتی از کنار باغچه ها که رد می شوم مهر های کوچک سبز چشمانم را به آهستگی نوازش می کنند و باد خنکای صورتم را می بوسد

روی گلیم بهار می نشینم

و از سکون شهر رها می شوم

راستی چقدر آرامم

نویسنده : سایه | ساعت روز
| لینک ثابت

  من هنوز کهنه ام!

دیشب بود

رها از هر چه بود گام می زدم

یادم می آید بهار را تنفس کردم

باد را

مرطوب را

درخت را

اما اکنون

انگار از خاطرم تمام هر آنچه تنفس کرده بودم رها شده

و بال در بال بی خبری از حضورم پرکشیده

نمی دانم این دایره ی تو در تو چیست که سالهاست مرا رها نمی کند

سال می آید

می رود

کهنه می شود

و باز نو می شود

اما من هنوز کهنه ام

نویسنده : سایه | ساعت روز
| لینک ثابت

  ...
نویسنده : سایه | ساعت روز
| لینک ثابت