نمی دانم رنج را چگونه می نویسند اما خوب می دانم چگونه می کشند
فریاد از روزهای رفته برباد
فریاد از لحظه هایی که در قاب دلبستگی ها گذشت
فریاد از خاطری که آشفته شد و سینه ای که در حضور حضوری تپید
من در جریان وهم اندود لحظه های سنگینم مینویسم :
من باخته ام
من سوخته ام
و خدا می داند هستی چه تلاشی کرد تا تصویر دردها و شکستگی ها را برایم مسجل کند
و خدا می داند چقدر دلش برای کودکیم می سوخت
برای آوارگی و تنهاییم می سوخت
این حقم است!
من به شنیدن نی لبک محزون رنج محکومم
من به چشیدن زهر تلخ عسل مجبورم
پرواز را در نقاب نفرین شده ی عشق از خاطر بردم
و از آن روز که دل سپردم هزار بار مردم
هزار بار ابری شدم
هزار بار باریدم
اکنون
آرامه ی درد بر جانم مستولی است
و خوب می فهمم
من بر بادرفته ام